تبليغاتX
چند کلام حرف ناحساب






















چند کلام حرف ناحساب

خوش آمدی به خلوت یه دل شکسته ی خسته






و البته... با گشتاسب جان





نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 23:28 توسط شازده کوچولو| |


وقتی تو محله ای زندگی می کنی که همه ی مایحتاج زندگی در یک قدمیت پیدا میشه، از سوپر مارکت بگیر تا نونوایی و ویدئوکلوپ و لوازم تحریری و چه و چه و چه، همه تو رو به اسم خانم دکتر میشناسن و حتی فامیلیتو نمی دونن، وقتی صبح با عجله داری میری بیمارستان یا تو اوج خستگی کشیک ، غروب برمیگردی یا برعکس، دو راه بیشتر نداری: یا سرتو بندازی پایین و خودتو مشغول پیداکردن وسیله ای از تو کیفت نشون بدی یا غرق افکارت از جلو اهل محل رد بشی، که کم جواب میده، و راه دوم: نیشتو تادندونای پره مولارت باز کنی و با چشم هایی که به زحمت شاید کلمات رو از دهان اهل محل لب خونی میکنه با همه گرم و صمیمی احوال پرسی کنی تا مبدا متهم به "خودگرفتگی" شی!

وقتی وارد سوپری سرکوچه میشی ، فروشنده با صدای بلند ، انگار یه جور کلاس کارشو بالا می بره، میگه:" سلام خانم دکتر"، تو دلت انگار قند که چه عرض کنم ، عسل حل می کنن، یا وقتی تو صف نونوایی واستادی ، شاطر محل میگه : "خانم دکتر 5تا ؟" ، کلی حال میکنی! البته اغلب باز تو اول سلام میکنی، هم به رسم ادب بزرگتری کوچکتری، یا پیشگیری از همون اتهام یا یه جورایی شیطنت برای اینکه زودتر کارت راه بیفته! نمی دونم! اما غافل از بار سنگین این هندونه ها که یه روزی یه جایی حسابی خجالت زده اسمت میکندت و یادت میاره حالا حالا ها فقط در حد همون یدک کش اسمتی! مثلا وقتی نانوای محل با دیدنت آهسته میاد جلوی راهت ، صدات میکنه تا نگرانیشو بابت جنین 2 ماهه ای که تو راه داره و ندانسته تو 10 روزگیش مادرش اشعه رادیوگرافی خورده برطرف کنی! یا وقتی یکی از کسبه محل تو بیمارستان میبینتت و ازت می خواد به ملاقات مادرش که تو بخش ارتوپدی بستریه بری، در حالی که تو هیچ کاری براش از دستت برنمیاد و خودت هم شدیدا تو اورژانس سرت شلوغه! حالا یه ملاقاتِ 5 دقیقه ای و خوندن یه مختصر پرونده ش چیزی از ادم کم نمی کنه، ولی به هم محلیت میگه؛ من هستم، اگرچه شما فکر کنید من خیلی کس هستم، اما من فقط هستم. اما ، جنینی که پدر و مادرش نگران بودنش، سالم بودنش هستن و هر کلام تو پایه ای میشه برای تصمیم گیری آینده ش!!! حرف زدن خیلی سخت میشه!

از همه اینا بگذریم، خدایمان ما را نجاتی باشد! سخت باری بر دوش ما گزاردند! خدایا ، ما را آن اسمان قرار نده که بار امانت نتوانست کشید، ما را ان دیوانه ای باش کن که قرعه این کار به نامش زدند!!!

.

..

...

....

اینو بگم یه کم حالتون عوض شه:

شب اول کشیکم تو اورژانس برای یه اوردر دست به دامان پدر شدیم! مریض دیگری امد به پدر زنگ زدیم! یعنی رسما پدر اتند آن کال ما شدند!! این یعنی ما خیلی خیلی خیلی خیلی ضایع و بی سواد می باشیم و بسیار بسیار بسیار تر مغرور که از اتند خود که حاضر در بیمارستان هستند نمی پرسیم و پدر عزیزمان را خواب زده می نماییم!

.

.

خدایا همه ی پدر ها  و مادر ها و برادر ها و خواهر ها  و کودکانمان( چه کودک درونمان چه کودک خانواده ی مان) را سالم و سعادتمند حفظ بفرما......

.

.

راستی تا حالا کسی چنین نسخه ای دیده؟!

  Cap siprofluxacin    /  Cap cefalexin

من دیدم! با مهر یه پزشک در مانگاه! البته خودم نوشتم!   اون مهر زد. بیچاره پای آموکسی سیلین مهر زد، من بعد دارو ها رو کلا عوض کردم، عوض که چه عرض کنم، عوضی کردم!


نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 14:32 توسط شازده کوچولو| |


چقدر دلم برای اینحا تنگ شده بود. برای نوشتن ، برای بودن. برای همه چیز... برای سبزی اویزون از پنجره احساس اون کوچولویی که سر در بلاگم خوش امد میگه به مهمونام، برای نوای خلسه گون ویولونم... برای شما دوستایی که میای، نمیای، اما هستی! باور دارم که هستی.

 

این روزا اگر از حالم بپرسی( اگر بپرسی) خوبم. هستم. شکر میگم و صدام بلنده برای رسیدن به اون بالا که از گوش خفاش هم دقیق تر میبینه!

خدارو شکـــــــــــــــــــــــر!

این روزا روزای اول اینترنی، خوشم. بخش داخلی اعصاب. با همه نا امیدی و درد و سالمندی که توش موج می زنه ، با تمام خبرهای نا خوشی که مجبوری به همراهان بیمار بدی ، با همه احیا های قلبی و ریوی که ناامیدانه میپری روی تخت و به انتظار صاف شدن خط روی مانیتور قلبی به تعداد امپولی که باید تو برگه CPR برای مریضت ذکر کنی فکر میکنی، با همه نگاه هایی که تو چشات زل میزنن تا.....   با همه اینا ، خدایا..خوشم و هزار به توان ملیون بار شکر...

تو همین مدت کم 3 هفته سخت ترین کار هایی که ممکن یه پزشک مجبور به انجامش بشه، از من سر زد...

تو اولین کشیکم یه خانم 33 ساله با سرطان پیشرفته که به مغزش زده بود تو بی حالی و زاری آوردن. من و رزیدنت گرامی داشتیم ازش شرح حال میگرفتیم که بی حال و با یه خنده کمرنگ جواب میداد. رفتیم تو ایستگاه پرستاری که شرح حالمونو کامل کنیم که خدمات امد گفت: خانم دکتر مریض تخت فلان( همون خانم) سیاه شده... با سرعت پریدم تنها چیزی که تو این شرایط یه مخم میرسه، یعنی امبوبگ رو از روی ترالی احیا قاپیدم و رفتم بالا سرش. نبضشو گرفتم. نبض داشت. پس فقط نیاز به حمایت تنفسی داشت. شروع کردم امبو زدن تا گروه بیهوشی بیان و مریض رو اینتوبه کنن( یعنی لوله بذارن تو گلوش برای نفس مصنوعی). حالا رزیدنت گرامی دست پاچه اومده داره ماساژ قلبی میده. میگم خانم دکتر قلب داره ! بیخیال نمی شه که ! تا گروه بیهوشی اومدن خلاصه بل بشویی شد. حالا من با گروه بیهوشی بالا سر مریضیم رزیدنت گرامی وایستاده پایین تخت ، چهره مضطرب! پیش خودم میگم من اولین مریضمه که جلو چشمم داره میره! خودم دست و پامو دارم گم میکنم، یکی باید منو هدایت کنه تا خراب کاری نکنم، بعد دکتر جان تو کلا رفتی کنار؟!!!  خلاصه مریض برگشت. اما با سطح هوشیاری حداقل. یعنیGCS:3! مردمک میدریاز دوبل/نان ری اکتیو! یعنی بی پاسخ به نور و گشاد. یعنی تمام!!! مریض 1 هفته ده روزی به همین وضع بود. تا تو کشیک سوم خودم expiredشد. یعنی.....

یه شب هم یه مریض اوردن با GCS:3و همون وضعیت مردمک ها. تو CTسرش خونریزی وسیع! خوب این مریض هم عاقبتش معلوم بود. از بخش (مرکز تروما) اومدم  بیرون، همراهش میگه: خانوم دکتر حالش چطوره؟ من: خیلی خوب نیست. همراه : امیدی هست؟ من: ( تا به حال اینقدر مستعصل نبودن تو جواب دادن! نه می خواستم من بهش بگم، چون می ترسیدم 1 درصد اشتباه کرده باشم و نه می خواستم از سرم بازش کنم. سری به نشانه دلسوزی از چپ به راست خرامان کردم و خیلی اروم که به زور خودم صدای خودمو شنیدم گفتم) نه، خیــــلی حالش خوب نیست.

از این خبرا زیاد دادم. با رفلکس های متعدد هم روبراه شدم. البته بیشتر همراهای بیماران این بخش تقریبا خودشون هم این قضیه رو برای خودشون هضم شده از ما میپرسن. همین امروز، صبح سر ویزیت روزانه از مریض هام، اولین مریضم خونریزی مغزی بود.یه اقای 82 ساله. همون اوضاع تکرار شد. من . همراه . CT . مردمک ها . وووو.... دوباره همون پاسخ ها ... و به ظهر نکشیده مریض کد احیا خورد و بعد از چند ساعت... به قول رزیدنت بیهوشی ، نتونستیم از پل صراط برش گردونیم.

همه اینا به کنار، سختی کار وقتی بیشتر میشه که تو نمی تونی خودتو کنترل کنی! یه دختر20ساله اورده بودن که فلج / معلول ذهنی /کور و کر بود. با اختلال در بلع امده بود. هوشیار و خوب... بعد دو روز ، شب کشیک من تنگی نفس شدید گرفت. به طوری که زور میزد برای نفس کشیدن. براش اودر انتوباسیون گذاشتم( همون لوله تنفسی تو گلو). رزیدنت بیهوشی اومد نگاش کرد، خلاصهه گفت مریض هوشیاره و فلان و فلان و اگر سطح اکسیژن خونش افتاد بگید بیام انتوبش کنم  و اینا و رفت. این مال 1نصفه شب بود. ماهم رفتیم دنبال بقیه کارامون. ساعت 6 زنگ زدن پاویون( همون محل استراحت انترن های بیچاره اگر مهلتی برای استراحت پیدا کنن) که بیا مریض حالش بدتر شده. رفتم. مریض رسما سطح هوشیاریش رسیده بود به 5!( سطح هوشیاری یا GCSاز 15 حساب میشه و هرچه کمتر بشه بدتره و اخرش 3 میشه که یعنی مرگ) خلاصه زنگ زدیم بیهوشی اومد، انتوبه شد. چند دقیقه نگذشته بود که مریض arrest کرد!( ایست قلبی تنفسی) شروع کردم CPR تا کد بزنن و بقیه هم بیان. حالا تو این اوضاع فک  و فامیل و دوست و آشناش نمی دونم از کجا پیداشون شد ریختن سر مریض و کل بساط مانیتورینگش رو که بهم زدن هیچ، جیغ و داد و گریه! من اول تذکر دادم همراهاش برن بیرون. حالا نه پرستار دورو برو هست نه خدمات نه نگهبان! دیدم دیگه کم مونده خودم هم آمبوبگ ر ول کنم پا به پا همراهاش زار بزنم! دیگه راه چاره ای برای کنترل خودم ندیدم الا داد زدن! داد زدن : خانوما ! ( پرستارای اون شیفت همه خانم بودن). یکی زنگ بزنه نگهبان ! اگرچه همراهاش به پشیزی نگرفتن داد منو، اما یه خدمه پیدا شد تا نگهبان برسه همراها رو بیرون کرد. اما دوباره ... روز از نو روزی از نو/ این با ر گفتم مامان و باباش میتونن باشن اما بقیه بیرون!!!

 

خلاصه.... داستان ها می گوید این دکتر تازه وارد !

 

نمی خواستم دپرستون کنم. خدا رو شکر کنیم برای هرچه که هستیم. برای هر چه می توانیم باشیم . برای هرچه که از ما خواسته می شود که باشیم!

خوبه این که کسانی به ما نگاه کنن، کسانی از ما توقع داشته باشن. خوبه که مسئولیتی باشه که برای انجامش نگران شیم....

.

.

.

.

خوب باشید ، با تمام تلخی هایی که نفرینشون میکنیم..

التماس دعا...


نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 23:29 توسط شازده کوچولو| |

و این هم پیسر ما... دیشب..

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 21:5 توسط شازده کوچولو| |

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 20:43 توسط شازده کوچولو| |


بازم عید داره نرم نرمک می رسه. اما این بار بوی عید نمیاد... نمی دونم شاید به خاطر بینی ه گرفته از سرماخوردگیه منه یا شاید از دل گرفته از ... . نه ! این بار نه! این بار نمی خوام نک و ناله کنم... چون حال خوشم . این روزا اگر چه بر خلاف بقیه مردم در تکاپو نیستم ، اما آرامش پس از طوفانی رو دارم تجربه می کنم که خیلی شیرینه ! اگرچه باز هم دارم  سان میبینم از صف کار های نکرده و نیمه کرده گذشته، اما به خودم مرخصی دادم تا مزمزه کنم یکم بی عاری رو !

داشتم مرور میکردم نوشته هامو. گاهی آدم واقعا چقدر با خودش غریبه میشه ! تاجایی که دل دادم به نوشته هامو انگار نه انگار که اینا حرف دل خودم بوده.

میشه گاهی فراموش کرد؟ میشه گاهی غصه نداشت؟ دارم مزه مزه میکنم "خود" بودنم رو .

پدرم اول هر بخش مهم، بعد هر امتحان بزرگ، مثل علوم پایه ، پـِره ، بخش روان و و و و بهم میگه: از امروز ادم ها رو یه جور دیگه میبینی،از امروز دنیات عوض میشه و تو یه ادم دیگه میشی! راست میگه. اگرچه چیزی از بخش روان بر من اثر نکرد ، اگرچه علوم پایه خیلی دورتر از اونیه که یادم بیاد آیا احساسم تغییر کرد یا نه ، اما  دارم حس میکنم تغلای این پروانه ی در پیله تنیده رو .

شاید و شاید آدم بهتری بشم. هر سختی که تو روز های دور و بر ما سنگ رسزه ای میشه و تلنگر به شیشه وجودمون میزنه ، اگر چه ما رو نمی شکنه ، اما تراشمون میده . و این بستگی داره به درجه مرغوبیت شن و ماسه ای که خاک خلقت ما رو ازش بر داشتن. یکی جنس اعلا گیر کالبدش میاد و میشه جواهر روزگار خودش و یکی لجن کف رود.اگرچه لجن میتونه حاصلخیز باشه ، اما به احتمال زیاد توش بذر علف هرز هم کم نیست. همه ی ما توانایی اعلا شدن داریم. یکی از صفر شروع میکنه و یکی از دو صفر. من نمیدونم.... اما شاید تاثیر این البوم جدید گروه شمس باشه که فضا رو پر کرده و مثل اسمش "سماع" می کنه با روح ادم!

خیلی پرت و پلا گفتم ؟ همیشه همینه. وقتی جو گیر میشیم عقل ، میره تو کما ، و اون کنه مخفی و پشت پرده امروز و دیروز کردن هامون مثل ققنوس از خاکستر بلند میشه. من همیشه مخالف جوگیری بودم و هستم. به قولی از دوستان: خر آدم رو گاز بگیره ، جو ادم رو نگیره! ( البته دور از شما دوستان ) . اما الان میگم جو گیری با یه جو سالم که کسی دنبال سود و زیان خودش نباشه  و آدم هم تنها باشه ( که اگر تو عالم جو گیری سر از سرش سوا شد  و گافی ، 3  داد و 5 زد) فقط خودش باشه و خدای خودش که شرمندگی ، هرچه  دیدار بیشتر داشته باشه ، بیشتر میشه.

.

.

.

.

کسی روش های خود یابی بلد نیست؟ الان وقت دارم برای سلوک... اما سِـیرم رو گم کردم. پیر راه ، خسته از نشخوار های روزانه ام رو به من نشسته پشت به راه.... پیر راه هر نفسش اشارتی برای تعالی ست... قبول/ اما پیر راه چرا خیره شده نگاه در نگاهم نشسته و لبخند به لب سر به عصایش تکیه داده ؟ سکوت کردم.      تا دوباره برخیزی و راه را نشانم بدی...  من این درس را آموختم.... درسی دگر بایدم که راه دراز و من هم کم طاقت بودم.

درس اول : صبر

/

/

/

/

دیوانگی بس است. نه! از عاقل بودن چه دیده ایم که در دیوانگی نباشد ؟ من شور دیوانگی را دوست دارم. اگر مرا دیوانه میبینی ، شک نکن تو هم عاقل نخواهی بود!

....................................................................................

.........................................................................................

خدایا ...

سال تازه ای برایمان فرستادی. شکرت که می توانیم لحظه های جدیدی را تجربه کنیم.

آرزو میکنم ، با همه ی دیوانگی ام ، با همه تازگی ام ، با همه ی جوگیری ام، ارزو میکنم :

خدایا... این سال رو بهتر از بهترین ِ سالی که گذشت برایمان روز کن و شب.

خدایا.... ایمانمان را روز به روز  سنگین تر کن تا هیچ پایی توان شوت کردنش را نیابد.

خدایا.... نوای خوش ِ بودنت را میان هیاهوی روزگار  از گوش هایمان دریغ نکن.

خدایا.... من نتوانم گفتن از لطف تو ، تو به من نشان ده شیرینی ه حکمتت رو.

 

 

 

با ارزوی بهترین ها....

ببخشید اگر بهمتون ریخت... ولی واقعا می خواستم شادی بپاشم تو نگاهتون ( وای از روزی که بخوام سنگین بنویسم ! 


نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 12:26 توسط شازده کوچولو| |

نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 12:18 توسط شازده کوچولو| |


سلام

بلاخره تموم شد....

همه روز های پر اضطرابی که هر لحظه ش دعا می کردم ، دعا می کردیم ، دعا می کردند که خوب تموم بشه....

تموم شد.

قرار هایی داشتم ، با خودم . قرار بود برم تو قرنطینه و حسابی درس بخونم. اما... انگار همه ی اتفاق های سال 90 خودشونو بایگانی کرده بودن تا مثل یه دیگ بخار که به درجه انفجار می رسه ، ناگهانی باهم تو این یه ماه explode بشن.

خبرهای داغ پشت هم می رسیدن... دوستم ازدواج کرد... اتفاق هایی افتاد که گفتنش اینجا جایی نداره. دوقلوهامون هم تو این هاگیر واگیر تصمیم گرفتن بیان. بر حسب اتفاق من اون روز ها به خاطر قعطی گاز رشت خونه بودم و یه حسی هم مانع از برگشتنم می شدم که این 2 تا فسقلی دلیلش بودن انگار.

چه شبی بود 26 بهمن ! همش تو1ساعت اتفاق افتاد. تازه بعد تولدشون تکاپو ها شروع شد. چون بچه ها 1 ماه زودتر دنیا اومده بودن ، روشا( اسم دختر برادرم ) یکم تو تنفس مشکل داشت دگتر توصیه کرد آمپولی تهییه بشه و برای احتیاط در دیترس باشه. امپولی که بابام کل هر و استان رو بسیج یافتنش کرد باباشتهران رو  و من هم وصالی رو زابراهه رشت. دستش واقعا درد نکنه اگرچه امپول در رشت هم موجود نبود اما واقعا برای پیدا کردنش تلاش کرد . باهمه ین اوصاف امپو از شهر ها اطراف تهییه شد. آمپولی که هیچ وقت به درد روشا نخورد اما جون یه بچه ی دیگه رو دو روزبعد نحات داد.  هنوز تو ذوق اومدنشون غرق بودیم که دنیا دل دخملمون رو زد و گفت :" این دنیا پیشکش داداشم" و ما رو تو بهت نبودنش گذاشت و رفت....

هنوز داشتم با این فاجعه کلنجار می رفتم که به خودم اومدم و دیدم... پره !

پره هم گذشت.... خدا رو شکر.... پاس شدیم.... و به عبارتی دکتر شدیم!

خدا رو شکر..................... هرچه بگم کمه !  از همه اونایی که برام دعا کردن هم ممنوووووونم!!!

حرف واسه گفتن زیاده... اما ، شنیدید قصه ی اون تشنه لبی که به عارفی رسید و بهش یه کاسه آب خنک داد ولی توش خرده برگ خشک ریخت؟؟


نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 21:50 توسط شازده کوچولو| |

 

 ما که رفتیم دکتر بشیم برگردیم ....

 اما خدا وکیلی شما ها دست از دعا کردن بر ندارید....

التماس دعا....

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 17:5 توسط شازده کوچولو| |



... و گاهی آب خوردن چقدر سخت می شود !





نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 20:34 توسط شازده کوچولو| |